|
دیگه این وبلاگ راه اندازی نمی شه من مهاجرت کردم به یه وبلاگ دیگه با یه قالب جدید اینم ادرسم www.taraneyebaranii.persianblog.ir منتظر وجود گلتون هستما بانظرای گلتون ممنون عزیزانم وای خدای من چه قدر دلتنگی چه قدر ناراحتی چه قدر غم وغصه تا ما ادما میایم به دلتنگی کسی عادت کنیم دلتنگی یکی دیگه اضافه میشه عموی سپیده جان دوست عزیزم فوت کرده خیلی عموی خووووبی بود اصلا باور نمی کنم که ادمی شاد و سرزنده و جوونی مثل اون که میومد دنبالمون و می رفتیم بیرون که فکرمی کردم عموی خودمه انقدر مهربون بود خیلی خوش می گذشت چه قدر سعی می کرد که هیچی برامون کم نذاره الان پیشمون نباشه ... سپیده اصلا حالش خوب نیست چند وقته پیششم تا تنها نباشه ولی بازم چیزی نیست که فراموش بشه... من خودم واقعا توو شوکم وخوب نیستم و اصلا باور نکردم می دونم سپیده جان نازنیینم خیلی خیلی سخته نازنینم خودتو زیاد ناراحت نکن چاره ای نداره رسم روزگار همینه از طرف همه ی کلاس بهت تسلیت می گم و از خدا براتون صبر می خوام عزیییییز دلم خدارحمتش کنه... خداحافظی کرده بودم ولی نمی زارن که ادم به زندگیش برسه واروم باشه … چرا همه دوست دارن من ناراحت بشم چرا یکی حرف منو نمی شنوه چرا یه ذره سر سوزن به ادم ارزش نمی زارن به خدا دیگه خسته شدم حالا به کنار که من مهم نیستم اخه حرف من یه نفر نیست که حرف یه کلاسه که متاسفانه گیر یه ادم نانجیب افتادیم یه مشکلی برامون پیش اومده توو مدرسه البته یکی، یکیم نه ولی خب …مهم تره… کسی نیست که بشنوه ما چی می گیم البته مدیر ادم فامیل باشه حتما باید بدتر از اینا سرم بیاد مردم فامیلشون کارشونو راه می ندازن مال ما برعکسه… نمی دونم بگم خدا چی کارش کنه که یه عالمه فحش پشت سرشه که واقعا حقشه خیلی اعصبانیم مثلا بهترین مدرسه ی شهره وای به حال اون یکی مدرسه ها البته همه چیزش خو به ها فقط حرف ادمو نمی شنوه ادمو دیوونه می کنن من دوهفتس درگیر این ماجرام خدایاااا… خودمون می گیم جواب نمیده مامانامون عین بچه ابتدایی میان می گن نمیشه بابا هامونم نشد مدیر پیارسالمون خیلی ماه بود قربونش برم میزان درکش خیلی بالا بود...برعکس امسالیه فکر کنم سن که میره بالا دیگه… مثلا این کارا همش به خاطر ماستو ما هیچی از خوبی نمی دونیم وقتی بهش چیزی می گیم این جوابمونه که ما فردا خدا رو شکر می کنیم که …. مطمینم این جوری نیست چون خیلی تجربه کردیم ببخشید یادم رفت مشکلو بگم اینقدر اعصبانیم و توو فکر این که چه خاکی به سرم کنم … اموزش وپرورش اخه چرا می زاره به عهده ی مدیری که هیچی حالیشون نیست این که پنج شنبه ها رو اگه خواستن تعطیل کنن مال ما هم شنبه و یکشنبه ها تعطیل کرده که به زور معلمامونو پنج شنبه کشونده مدرسه چون اونام اصلا راضی نیستن می گه پنج شنبه ها بچه ها درس نمیخونن حداقل بیان مدرسه اون که نخونه کلا نمی خونه دیگه زوری که نمی شه میشه..؟؟؟…. امسال دیگه تموم می شم و راحت البته اگه بشه!!!! دیوار از من کوتاهتر پیدا نمی شه که همه یه جور همین طورین هر کی یه جور… که توو شهر اکثرا همه تعطیلن جزما خیلی اعصبانیم من اهل تعطیلی نیستم فقط مشکل دارم اخه پنج شنبه ها صبح کلاس دارم اصلا امکان تغییر کلاسامم وجود نداره چون دبیرام از تهران میان خدایا چی کار کنم؟؟؟ کمکم کن………………. امسال که کنکور آزمایشی داده بودم روزی که قرار بود نتیجه رو بذارن رو اینترنت از صبح استرس و اضطراب ولم نمی کرد نگران بودم که قبول شدم یا نه نمی دونستم چطوری تا ساعت هفت عصر صبر کنم!!! منم با تمام نگرانی رفتم نگاه کردم فقط خدا خدا می کردم که اگه از رشته هایی که خودم انتخاب کردم قبول نشدم حداقل دانشگاه خودش برام انتخاب رشته کنه اخه خودم خیلی رشته های بالا رو زده بودم تازه من رشتم تجربیه و ازمون ریاضی دادم و اصلا انتظار نداشتم که از بین رشته هایی که خودم انتخاب کردم قبول بشم که خدا رو شکر قبول شدم و خیالم راحت شدم حس خوبی داشتم امیدوارم سال بعدم همین حسو توو یه شهر بهتر و رشته ی خیلی بهتر داشته باشم... دیگه از اون روز به بعد همه ازم می پرسیدن چی قبول شدم وقتی که فهمیدن چی قبول شدم حرف و حدیثا و به قول خودشون تجربه هاشون شروع شد که اصلا بعضیاش به دردم نخورد و نشنیده ازش گذشتم اما مامان عزیزم از ته دل بهم تبریک گفت بابای مهربونم قول یه چیزی رو بهم داد که عاشقشم که اگه سال بعدم به همین روال پیش بره و خیلی بهتر شم برام... حداقل به خاطر همین تصمیم گرفتم تلاشمو بیشترکنم مرسی باباجوووووووووووووووونم خالم خوشحال شد و گفت می تونم .... شوهر خالم تبریک گفت و شب باهاش رفتم بند و می دونه که ذرت دوست دارم مهمونم کرد یکی از دختر خالمم ازم خواسته بود که بریم سینما که پریروز رفتیم حامد شوخ هم با شوخی گفت همه رو شانسی زدیو قبول شدی... سعیدم خیلی خوشحال شد و منتظر سال دیگه و آرزوی موفقیت آقا رسولم شیرینی می خواست و قرار شد یه شب شام بیان خونمون. ممنون از همتون خلاصه هر کی یه چیزی گفت هنوزم حرفا تموم نشده هر روز از هر کی یه چیزی میشنوم خوب یا بد... ایشالله سال بعد همگی قبول شیم.... می خوام درمورد خودم علایقم خصوصیاتم و کسایی که برام خیلی مهمن بنویسم... البته خیلی بیشتر از ایناست که نوشتم ولی اونوقت باید رمان می نوشتم خلاصه ومفید چیزایی که خیلی مهمن رو می گم من ترانه که مثل اسمم عاشق ترانه البته هرترانه هم نه اکثرا پاپ گوش می کنم وخوانندش خیلی برام مهمه دوست دارم اون کسی که دوستش دارم ارومم کنه وقتی حالم خوب نباشه و داغون محسن یاحقی ولی بهتر و مهمتر از اون کامران و هومن هستند که توو هر حالی منو اروم می کنه باید هر روز بهشون گوش کنم وگرنه او روز برام روز نمیشه خیلی دوستشون دارم مخصوصا هومن جون که خیلی خوشتیپ و خوشگله به نظرم از همه کسایی که دیدم سر تره بگذریم دیگه وگرنه تا صبح تعریفشون می کنم ولی اگه وقت کردم یکی از ترانه هاشون که همشون عالیه... براتون می نویسم . نمیدونم عصرا ساعت هفت شبکه سه ماه عسلو نگاه می کنید یانه ولی می خوام بگم من احسان علیخوانی هم منو به خودش... احسانم خیلی دوستش دارم... اخلاقه امیر و خودشم که یه چیز دیگست خوب دیگه در این مورد کافیه .................. داداش کوچولومم سبحان جوووووووون منه خالمم فرشته ست برام عشقه شاسخینم[خرس] رنگ ابی رنگ مورد علاقمه همه ی زندگیم رنگش ابیه گل رز ابیم به خاطره رنگش دوست دارم ماهم اردیبهشته تنهایی رم بعضی وقتا خیلی دوست دارم. علاقه خاص شدیییییییییییید به عطر و ادکلن وبوی طبیعت دارم حالامی خوام چندنفراز دوستام که خیلی باهم صمیمی هستیم از بچگی با همیم بگم البته همه ی دوستامو دوست دارما اولین و بهترین دوستم زهرا جوووووونمه شاید بشناسیش همون شمیم خودمون وایلارجون و سپیده ی عزیز و ایسان جان و دریاو عاطفه و مهسا که دلم براتون خیلی تنگیده ... از همه مهمتر شهرتبریزه که واقعا از مهمترین علایق منه همراه با اهلش چاکر تبریزیام هستم ودر اخر عشقه رانندگی... از پنیرم متنفرم از ادمای بی وفاکه فکرشون فقط به خواسته های خودشون بیزارم حشرات همه نوعه بدم میاد شاید بهتر باشه بگم می ترسم دیگه چیزی یادم نمیاد اما هر سوالی داشتین من در خدمتم چند تا مطلبم اماده دارم وقت کنم به همون زودیامیذارم اگه هم که نشدشرمنده می مونه واسه بعد سلاااااااااااااااااااام سلام عزیزان من یه سلام گرم واسه دوستای مدرسه ی گلم که دلم واستون یه ذره شده حال و احوالتون چطوره ؟ با تابستون چی کار می کنین با این گرما؟ خوش میگذره؟ راستی یه ماه گذشتا... یه سلام داغم واسه اونایی که میان به وبم سر می زنن یه سلام جانانه هم برای اونایی که نظر میدن یه سلام مخصوصم واسه... با خوندن مطالب قبلیم احساس می کنم وبم شده واسم دفتر خاطرات و دل نوشته خوشتون مباد یا نه ؟؟ بازم بنویسم براتون؟؟؟ حالا این دفعه رم با اجازتوون نوشتم تا بعد اما این دفعه با قبلیا خیلی فرق می کنه کلا از حال و هوای غم و غصه و... نداره من که توو این یه ماهه تابستون سال 90 برام خیلی خوش نگذشته تا این دو روزه پیش واقعا عالی بود الان تعریف می کنم واستون پریشب حنابندون یه اقا دوماد با حال بود حنابندون می گم واستونا خیلی خیلی عالی بود برام خیلی خوش گذشت فقط متاسفانه من صبح 8کلاس داشتم شبم خیلی دیر برگشتیم و باید یه خورده درسم می خوندم دیگه صبح بود خوابیدم تا دو و نیمم کلاس بودم برگشتم بریم عروسی خیلی خیلی خسته بودم مجبور بودم یه نیم ساعتی بخوابم بعد... خلاصه رفتیم عروسی عروسیشونم واقعا محشر بود البته به قشنگی حنابندون نمی رسید در کل هر دوشونم عالی بود عروس خانم مثل یه دسته ی گل بود عروسک، خوشگل و موشگل... بالاخره ما هم یه روز خوش گذروندیم دیگه.. الهی خوشبخت بشن ولی دیگه خیلی خسته شدم دیروز که بر گشتم از عروسی خیلی زود خوابم برد یعنی دیگه این هفته رو درس تعطیل اخه امروزم تولد پسر خالمه باید برم اون جا ولی این هفته به خصوص اون دو روز یه چیز دیگه بود ارزششو داشت خب عزیزان فعلا رفع زحمت می کنم با اجازتوون گلای من با بای زود زود اپ می شما یاد تون نره ها عمه جووووووووووووون عزیزم از وقتی که رفتی خیلی تنها شدم فقط یاد خاطره هات میوفتمو چشام خیس میشن ، یاد روزایی میوفتم که بغلت بودم و باهام بودی تا دوری مامانمو احساس نکنم هر چی یادم میاد فقط برام خوبی کردی و من تو رو اذیت ... عمه ی مهربانم فراموشت نمی کنم ... همیشه و هر لحظه به یادت هستم و خواهم ماند . خیلی دوستت دارم.... خدا رحمتش کنه خیلی عمه ی خوبی بود... بسم الله الرحمن الرحیم قل.... این روزها مخصوصا شب ها دلم می خواد فقط بنویسم و گریه کنم مثل ابر بهار اشک می ریزم دلیلشم می دونم یعنی یاد کسی میوفتم که نباید بیوفتم که شب و روز با هاش زندگی کردم با هاش بودم و حتی نفس کشیدم اما الان که می خوام بنویسم و گریه کنم می دونم که توو زندگیم دیگه هیچ نقشی رو بازی نمی کنه که دیگه زندگیم رنگ اونو نداره خیلی بهش وابسته بودم یعنی وابسته هم هستم ولی باید... به نظرتون باید چی کار کنم که درست باشه شما اگه جای من بودین چی کار می کردین؟؟؟ من نمی دونم اونی که انقدر وابستشم بهتره بگم بودم و انقدر براش اهمیت می دادم اونم نسبت به من این وابستگی رو داشت یا همش منو بازی می داد!!!! یا فقط من دارم خو دمو می کشم؟؟ امسال ساله سرنوشت ساز منه امسال من باید خیلی درس بخونم تا بتونم اون چیزی رو که می خوام قبول بشم و شهرشم برام خیلی خیلی مهمه... باید از این ماجرا دور شم اما دوروبرم خیلی مزاحم دارم که نمیذارن چارچوب حواسم به درسم باشه ... ای خدا خواهشا با من باش فقط تو رو توو کنارم احساس می کنم فقط امید بودنم و تلاشم تویی فقط تو و مادرم ، مادر عزیزم خیلی دوستت دارم... خیلی ممنون از راهنماییات... خیلی ممنون از دلسوزیات... و............... اگه تو نبودی من الان... از چی شروع کردم به کجا رسیدم!!! ای خدا.. ای خدای مهربونم به مامانم ارامشه قلب بده هر کی توو این وب میاد و چرت و پرتای منو می خونه ازش 3 تا خواهش دارم اول برای سلامتی همه ی مامانای مهربون دعا کنید. بعد یک فاتحه هم برای بهترین عمه ی دنیا بخونید که رفتو منو با خاطره های قشنگش تنها گذاشت اخر سرم برای همه ی کنکوریا دعا کنید که هممون از یه رشته ی عالی قبول شیم ممنونم از وجود گلتون... دیشب همه چیزو تموم کردمو تا صبح چشمامو رو هم نذاشتم تا 5-6 صبح فقط اشک ریختم طوری که هر دو طرف بالشم خیس خیس بود احساس می کردم همه کسمو از دست دادم خب شاید بگین من که انقدر برام مهم بود چرا تمومش کردم منم می گم دست من نبود مجبور بودم باید تموم می کردم چون ....... نپرس چرا اخه وقتی یاد دیشب میوفتم فقط گریم می گیره انقدر دیروز و امروز گریه کردم که دیگه خودم خسته شدم خیلی طول می کشه تا عادت کنم به نبودنش توو زندگیم نمی دونم تجربشو داری یا نه نمی دونم می فهمی چی نوشتم یا نه مهم نیست مهم اینه که من توو همین روز احساس می کنم یکی از دوستای صمیمیم که واقعا دوست گلی برام بود تنهام گذاشته دلیلشو نمی دونم ولی می دونم دیروز و امروز خیلی بهش نیاز داشتم اما نبود نمی دونم چرا هر چی دلیلشو ازش می پرسم می گه چیزی نیست صبر کن درست میشه ولی می دونم یه چیزی شده ولی نمی خواد بگه تا ناراحت شم ولی این جوریم ناراحتم وقتی می بینم ازم دلخوره تا کی باید صبر کنم نازنینم ؟؟!!! وقتی که کار از کار گذشت؟؟؟ خیلی سخته به خدا سخته دو نفرو احساس کنی توو یه روز از دستشون دادی خدا جووووووووووووووووووووووووووووووووونم فقط تو رو دارم فقط با تو احساس ارامش می کنم و تو می دونی که چی می کشم خودت کمکم کن تا بتونم تحمل کنم و عادت ... زندگی توو این دنیا فقط عادت کردنه و چاره ی دیگه ای نداره!!! کاش بتونم !!!! خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.................... خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری... صبح بلند شیو ببینی که دیگه دوستش نداری... خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی... بی وفا شه کسی که جونتو براش گذاشتی... خیلی سخته..... خیلی سخته توو زمستون غم بشینه روی برفا... می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا... خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه... چقد از گریه ی اون شب چشم تو سرش شلوغه... خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات می میره....... بره و دیگه سراغی از تو و نگاهت نگیره...... خیلی سخته که بشینی تووی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت تووی بارون بی وفایی... خیلی سخته.... خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری... صبح بلند شیو ببینی که دیگه دوستش نداری... خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی ... بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی !!! خیلی سخته...... خیلی سخته..... در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونن از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی. همیشه سعی کن عاشق کسی بهتر از خودت باشی تا با تو زندگی کنه ، نه بازی... امشب در کنار پنجره ایستاده بودم و مرواریدهایی که از آسمان نیلگون بر روی دستم می نشستند را نگریستم مروارید ها مرا به یاد کسی می اندازد که شب هایی را در زیر این مروارید ها با هم قدم زدیم که آن ها ما را می نگریستند و لبخند می زدند. ولی امشب من تک و تنها به آن ها می نگرم اشک از چشمانم جاریست مرواریدها باهم سخن میگویند و من باز چیزی نمی فهمم ولی احساس می کنم که شاید از عشق خود و جان خود سخن می گویند…….. نمی دانم!!!!!!!!! مروارید ها بسیار زیبا هستند زیبایی را به من آموختند ولی هنوز از زیبایی چیزی نمی دانم زیرا که آن ها آنقدر می دانند که هرچه به من تنها بیاموزند من باز هم احساس می کنم که چیزی نمی دانم ........... نمی دانم................ نمی دانم نمی دانم................................................ روزی که دست هایم در دست تو بود چنان احساس آرامش کردم که گویی با خورشید گرم هم نشین شدم و در آغوشش تا صبح خوابیدم ولی اکنون با احساس نگرانی و پریشانی می نویسم ارامش را دگر در درون خود احساس نمی کنم اکنون احساس می کنم که شاید مرده ام و شاید دگرگون!!!!!! اما........... من باید زنده شوم زندگی را دوست بدارم اما چه کنم که نمی توانم... برای پی بردن به ارزش یک دوست او را از دست بده. بهم گفتی خداحافظ تو رو دیگه نمی خوامت بهت قول می دم از امروز دیگه هیچ وقت نمی پامت.............. بهم گفتی توو این روزها ازت من ، می گذرم آسون ببین ذره های عشقم رو همه حل شد تووی بارون، خداحافظ چه اسون بود چشات امشب چه آروم بود ولی انگار که عشق من واسه جغد روی بوم بود خداحافظ خداحفظ خداحافظ .......... دیگه عشقو نمی فهمم دیگه خون توو رگام خشکید بگو چشمای غمگینت چرا از عشق من ترسید؟!! خداحافظ عزیز دل برو دل کندن آسونه دل خوش باور و تنها از این بازی دلش خونه خدا افظ چه آسون بود چشات ................
|
| ||||||